ميرزاتقيخان فراهاني، مشهور به اميركبير، صدراعظم مقتدر ناصرالدينشاه قاجار، آغازگر اصلاحات حكومتي در ايران است.
وي كه در به قدرت رسيدن ناصرالدينشاه سهم عمدهيي داشت، سومين صدراعظم قاجاريه است كه قرباني از بين بردن فساد دستگاه سلطنتي و برپا كردن نظم موسوم به اميرتقيخاني است. انديشه اميركبير در برپا كردن يك دولت متمركز ناشي از هرج و مرج آن دوره بود كه جز اقتدار نميطلبيد. به حق بايد گفت كه وي قرباني سيستم استبدادي و مجموعه عوامل قدرت شده است. اگر اميركبير قرباني فقط «يك چيز» شده باشد آن اصلاحاتي بود كه خود رقم زد و جان بر سر آن گذاشت. به هرحال آنچه امير انجام ميداد به نفع ملت و در راه استقلال ايران و دفاع از منافع ملي كشور بود.
وي با نظم بخشيدن به امور و ايجاد دستگاههاي مختلف ديواني و اداري سعي در ايجاد شكلي نوين در دستگاه حكومت داشت.
4 سال دوره صدارت وي از درخشانترين دوران حكومت قاجار بود كه فقط نتيجه كوششهاي اميركبير بود و نه كس ديگر. حتي ناصرالدينشاه در مورد وي مينويسد: «به اين قدرت، پيشكار و وزير ابدا به ايران نيامده بود.»
طمع بردن درباريان به چپاول حقوق ملت و چشم تنگي حسودان درباري و دخالت عوامل استعماري و خيره سري شاهي كه آلت دست زنان درباري و چاپلوسان قرار گرفته بود و توطئه زني بدطينت باعث اين شد كه اميركبير از صدارت عزل شود.
مجموعه عواملي كه در عزل اميركبير دخيل بودند به قرار زير است.
درباريان
در راس اين عوامل كه قدرتشان توسط امير محدود و از بسياري كارها بركنار شده بودند و مواجب و حقوق آنها نيز كاهش يافته بود، زني بدسگال و كينهتوز قرار داشت كه مادر شاه و مادرزن اميركبير نيز بود. وي جهان خانم، مشهور به نواب و ملقب به مهدعليا بود.
منش مهدعليا، قدرتپرستي و جنون جنسي بود و چون محمدشاه به دليل بيبهرگي از زيبايي، وي را طلاق داده بود، داراي عقدههاي جنسي بود و به نظر ميرسد كه اين عقدهها حاصل از ناكاميهاي وي بوده است.
اين زن كه بايد گفت از آن زناني است كه در بسياري كتب بر فرومايگي آنها تصريح شده است، تجسم مسلم شيطان بود. وي از همان روز نخست با صدارت اميركبير مخالف بود و با ازدواج عزتالدوله )ملك زاده خانم خواهر تني ناصرالدينشاه( با اميركبير مخالفت كرد، گرچه عليرغم اين مخالفت ازدواج صورت گرفت.
وي در دستگاه مادر شاهي كه براي خود فراهم آورده بود، كانون توطئه كجانديشان و نالايقان درباري بود. در اين كانون توطئه سليمانخان قاجار )برادر مهدعليا( وشيرخان عينالملك )برادرزاده مهدعليا( و ميرزاآقاخان نوري و محمدحسنخان ايرواني )داماد شاه( حضور داشتند. جالب اينجاست كه ميرزاآقاخان نوري كه در زمان محمدشاه به دليل اختلاس و فساد تنبيه و به كاشان تبعيد شده بود، در اوايل حكومت ناصرالدينشاه با وساطت سفير انگلستان، به تهران بازگشت و تحتالحمايه انگليس بود و تبعه آن دولت به شمار ميرفت.
كينه اين افراد نسبت به اميرنظام چنان بود كه حتي نمايندگان انگليس در مكتوبات و گزارشات خود كه به انگلستان فرستاده شده است به اين مسائل و دشمني بزرگان با اميركبير اشاره كردهاند.
سفير انگليس در يادداشتي مينويسد: خودش به خطر آگاه است كه در اصول سلطنت مطلقه، مقام صدراعظم همواره در معرض خودكامگي و هوس پادشاه قرار دارد. رسوايي اين زن چنان بود كه حسينعليخان معيرالممالك زن خود را به واسطه سخن شاه كه گفت «زني كه به خانه مادر من رفت به كار تو نميخورد» در خانه مهدعليا طلاق داد. روش مهدعليا در مقابله با اميركبير به نوعي تشويش ذهن شاه و سستكردن عزم وي در حمايت از اميركبير بود. پراكندن شايعههاي مختلف مبني بر اينكه امير در پي قدرت شاه است توسط شاهزادهها و درباريان شايع شد و بر سر زبانهاي اندرونيان افتاد.
مهدعليا به رقاصهها و زنان حرمسرا نيز متوسل گشت و مشهور است كه سلطان خانم رقاصه مهدعليا هنگام ورق بازي با شاه، صورت امير را بر روي ورق به جاي شاه ميكشيد و به اين ترتيب همه عمال فساد در خدمت هدف مهدعليا يعني ساقط كردن امير از قدرت بودند.
نفوذ استعمار "عامل سياست خارجي
اميركبير كه خود از بنيانگذاران، روش ديپلماسي خارجي در دفاع از حقوق ملت ايران بود، در زمان صدارتش از تعرضات روسيه جلوگيري به عمل آورد و دست استعمار انگليس را در بسياري موارد بست. مشهور است كه نماينده روسيه )پرنس دالگوروكي( اميركبير را به تبعيد به كربلا و عتبات عاليات تهديد كرد.
انگليس نيز در قضيه هرات كه بخاطر سياستهاي اميركبير سخت در مخمصه افتاده بود با وي درگيري داشت كه اين درگيريها در سال آخر زمامداري امير به اوج رسيد. هر دو دولت به نحوي خواستار عزل اميركبير بودند تا به مطامع خود دست يابند ولي بايد اين نكته را متذكر شد كه آنان هرگز در صدد قتل امير برنيامدند و كاري صورت ندادند. در بسياري موارد سفير انگليس و روسيه با هم به امير نامه مينوشتند و نسبت به اوضاع اعتراض ميكردند كه هر بار با پاسخ محكم امير و استدلالات وي مواجه ميشدند و گاه سخن بين آنها و امير بالا ميگرفت كه نشان از اقتدار امير در مواجهه با سياست خارجي استعمارگران و دفاع از حقوق ايرانيان و منافع ملي آن دارد.
عدم حمايت شاه از وي
در آخرين سفري كه اميركبير با ناصرالدين شاه و بسياري از درباريان، عليالخصوص مهد عليا و وزراي مختار روس، انگليس و عثماني به اصفهان داشتند، اتفاقاتي روي داد كه زمينه عزل امير را فراهم كرد.
در اين سفر ناصرالدين شاه برادر ناتني خود عباس ميرزا )ملكآرا( را به قم تبعيد كرد كه اين برخلاف نظر امير بودأ گرچه وي مخالفتي نشان نداد ولي اين امر در اقوال مختلف ذكر شده است.
در مساله ديگري كه مخالفت مهدعليا با همراهي زن ناصرالدين شاه در اين سفر بود، امير دخالت كرد و نتيجه آن همراهي زن ناصرالدين شاه در سفر به اصفهان بود. اين موضوع كينه مهدعليا را بيشتر ساخت.
عزل اميركبير
40 روز بعد از مراجعت از سفر حكم عزل اميركبير در 19 محرم 1268 صادر شد. در عزل وي ابتدا، ناصرالدين شاه وي را از مقام صدارت خلع كرد و چند روز بعد وي را از مصدر امير نظامي نيز منع كردند. به نظر ميرسد شاه و درباريان از ترس حمايت مردم و امراي عراق و سرحدات از اميركبير، قدرت وي را به صورت تدريجي كم كردند.
در عزل امير، شاه با نمايندگان روس و انگليس مشورت كرد و آنها نيز كه فرصت را مناسب ديدند به تحريك شاه در عزل امير همت گماشتند.
به گفته پيشكار مستوفيالممالك اين موضوع كه اميركبير از چند نفر منجمله مستوفيالممالك بيعت گرفته است، توسط اين پيشكار به عرض شاه رسيد و چند روز بعد شاه به عزل امير حكم داد.
به تمامي سفراي خارجي در خارج از كشور اعلام شد كه اميركبير خود استعفا داده است و در روزنامه وقايع اتفاقيه نيز نوشتند كه به علت كثرت مشاغل، شاه وي را از صدارت منع كرده است تا به استراحت بپردازد.
4 روز بعد از عزل امير، ميرزا آقاخان صدراعظم شد و اميركبير كه هنوز مصدر نظام را در اختيار داشت در محضر شاه به تقسيم كار صدارت و نظام با ميرزا آقاخان نوري پرداخت كه اين قول همكاري نيز 3 روز بيشتر دوام نيافت. انگليسيها در پي تبعيد اميركبير به كاشان بودند و روسها در پي حفظ جان وي برآمدند تا او را به تبعيت دولت روس در آورند. دخالت سفير روسيه در فرستادن 7 نفر از كارمندانش با لباس رسمي براي حفاظت از امير كبير باعث خشم شاه شد و خانه وي بلافاصله توسط سربازان ايراني محاصره شد. سفير انگليس نيز در اين مورد دخالت كرده و با راهنمايي وي، ميرزا آقاخان نوري، شاه را از اين موضوع آگاه ساخت كه باعث خلع اميركبير از عهد مناصب و القاب گرديد.
امير طي سندي اعلام كرد كه به هيچجا پناهنده نميشود و سفراي روس و انگليس نيز خواستار حفظ جان امير شدند كه سفير انگليس نيز اين سند را امضا كرد ولي سفير روسيه بيتدبيري نمود و آن را امضا نكرد. وي شرط امضاي خود را تعهد ميرزا آقاخان نوري بر حفظ جان اميركبير قرار داد و ميرزا آقاخان نوري اين امر را نپذيرفت. سرنوشت امير نيز اينگونه بازيچه روس و انگليس شد.
قتل اميركبير
در بعضي اقوال آمده است كه ميرزا آقاخان نوري شرط صدارت خود را قتل اميركبير اعلام كرد كه مهدعليا آن را پذيرفته و از ابتدا در صدد همين امر بود، اما در مورد اينكه شاه پذيرفته باشد قول مطمئني به دست نيامده است. دو هفته بعد منصب اميرنظامي براي هميشه برافتاد تا كسي نام اميرنظام نداشته باشد. هشتم صفر 1268، اميركبير همراه عزتالدوله همسرش، دو دختر خردسالش و مادرش و پسر 14 سالهاش، ميرزااحمدخان تحتالحفظ با كالسكهيي به كاشان تبعيد شد. شاه و مهدعليا بر عزتالدوله فشار آوردند تا از امير جدا شود ولي وي نپذيرفت و تبعيد همراه امير را برگزيد. زن وزير مختار انگليس در خاطراتش مينويسد: «گويي مراسم تشييع جنازهيي بود، سرنوشت ميرزاتقيخان را ميتوانستم حدس بزنم.» اين روايت زن سفير از منظره تبعيد اميركبير است. در باغ فين كه عمارت ييلاقي فتحعليشاه بود، دو حمام زنانه و مردانه وجود داشت كه سرنوشت امير در همان حمام، رقم خورد.
انديشه كشتن اميركبير ترس از صدارت دوباره وي بود و البته گزافهگويي سفير روس مبني بر دريافت دستخطي از امپراتور براي تابعيت امير وحمايت از وي و وعدهيي كه داد باعث تسريع قتل امير شد. اميركبير در ديدار يكي از دوستانش پيشبيني ميكند كه شاه براي خلاصي از اصرارها و تمناها براي قتل وي، تسليم خواهد شد و حكم به قتل وي خواهد داد. همين نشان از ديد وسيع اميركبير در شناختن احوال ناصرالدينشاه دارد. پيشبيني امير درست از كار درآمد. شاه تسليم شد و چنين نوشت: «چاكر آستان ملائك پاسبان، فدوي خاص دولت ابد موت، حاج علي خان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار، سپهر اقتدار، مامور است كه به فين كاشان رفته، ميرزاتقيخان فراهاني را راحت نمايد و در اتمام اين ماموريت بينالاقران مفتخر و به مراحم خسرواني معتظم بوده باشد.»
چون عزتالدوله هرگز از امير جدا نميشد، پس براي آن هم چارهيي انديشيدند و زني از زنان دربار به نزد عزتالدوله رفت و پيغام داد كه شاه براي امير خلعت فرستاده كه در راه است و وي به صدارت بازخواهد گشت تا بدين وسيله عزتالدوله را بفريبد و وي از امير جدا شود. اميركبير كه اين سخن را باور كرده بود به حمام ميرود و در آنجا آن واقعه دهشتناك رخ ميدهد.
ميرزا آقاخان نوري كه دستخط قتل اميركبير را گرفته بود، سريعا فراشباشي را راهي ميكند، گرچه ناصرالدينشاه بعد از اينكه از حالت مستي بيرون ميآيد، از كرده خود پشيمان ميشود ولي فراشباشي حركت كرده و سحرگاه به كاشان ميرسد.
اميركبير كه در حمام نشسته بود، با ديدن فراشباشي به قضيه پي برد و همراهان فراشباشي اطراف حمام را گرفته و اجازه ورود به كسي را ندادند. درب پشتي حمام را نيز گرفتند تا كسي داخل نشود.
امير در لحظات آخر، درخواست كرد كه عزتالدوله را ببيند و وصيت كند ولي آنان نپذيرفتند. آنان به خواست اميركبير كه چنين مرگي را برگزيد، رگ بازوان وي را زدند و پس از اينكه وي دو دست بر زمين نهاد و خون از بدن وي جاري شد، فراشباشي با چكمه به ميان دو كتف امير زد و بعد از اينكه وي در زمين غلتيد، دستمالي را لوله كرده و در حلق وي فرو كردند. البته مشهور است كه اميركبير هنگام مرگ بر روي ديوار نوشت «لاالهالاالله» و اين قول را بروگشو سفير آلمان كه 10 سال بعد از حمام ديدن كرده است در خاطرات خود آورده است. عدهيي هم نظر دادهاند كه اين جمله را احتمالا كس ديگري نوشته است. وي تا چند ماه در قبرستان «پشت مشهد» در كاشان مدفون بود و بعد عزتالدوله جنازه امير را به كربلا منتقل كرد. چنين بود حكايت مردي از ناموران روزگار و صاحبان كمال و ادراك كه قرباني سيستم استبداد شد. اميركبير، هركه بود و هرچه كرد، جز براي وطن نبود و البته وطن دشمن بسيار دارد. كينههاي زنانه، حسادتهاي بدخواهان، نفوذ استعمارگران، قدرت بيحد و حصر شاه و نابكاري درباريان، دست در دست هم دادند تا آغازگر اصلاحات حكومتي در ايران، چنين غمانگيز سر تسليم در برابر مرگ فرو
د آرد و بپذيرد كه استبداد را چارهيي نيست مگر مشروط كردن آن به حق مردم و اين سالها بعد اتفاق افتاد. آنچنان كه احمدشاه گفته است، قتل اميركبير باعث شد كه وي نزد مردم عزيز شود و خون وي به مشروطه بينجامد و تير غيب نيز از تپانچه ميرزارضاي كرماني سالها بعد بر سينه استبداد نشست و به خيره سري و هرزگي و ناكارآمدي و بيلياقتي ناصرالدينميرزا پايان بخشيد.